هوای درس خواندنت می گیرد ! آن هم بعد از هزار .. دو سال !
خب ! طبعا عزم را جزم می کنی تا محیط آرامی را بغیر از خانه انتخاب کنی ..
اولین و مناسب ترین و بهترین مکان که به ذهنت می رسد .. کتابخانه است !
.
.
چند دقیقه بیشتر نگذشته ..
نشستی و مشغول مطالعه هستی .. احساس می کنی که کسی به تو زل (زول) زده به روی خود نمی آوری اما شدیدتر می شود .. سر را بلند می کنی !
رویش را آنطرف می کند .. مجددا مشغول مطالعه می شوی و می بینی که مجددا مورد نگاه بیشتری هستی ! ..
چند دقیقه دیگر می گذرد .. کسی آنطرف تر سرش روی میز و در خواب به سر می برد و اما چندی نمی گذرد که یک آدم تنومند پایش می خورد به صندلی آن بنده خدا .. هم او از خواب می پرد و هم سکوت جاری به هم می خورد ..
همه نگاهش می کنند .. اما انگار نه انگار .. ! سر تکان می دهی و باز مشغول خواندن می شوی ..
ساعت به نیمه نمی رسد .. به خود می آیی و می بینی برق ها رفته .. تنها راهی که به ذهنت می رسد این است در تاریکی ( همانند گذشته ی نبوغ ) با نور موبایل ادامه بدهی و استقامت داشته باشی ..
در یک حرکت نمادین با گوش هایت چیزی شبیه نوار مذهبی / معنوی / این وری و آن وری می شنوی آن هم در تاریکی کتابخانه ..
کم کم ساعت به ساعت می رسد .. اکثریت درس را رها و رهسپار منزل / اداره / یا هر جای دیگر می شوند ..
چاره ای به ذهنت نمی رسد تو هم باید رهسپار شوی ..
و این می شود یک روز به یاد ماندنی در تقویم ذهنت !
..
پی نوشت : بدون شرح !
