تبليغاتX
حمیدستان

حمیدستان

هوای درس خواندنت می گیرد ! آن هم بعد از هزار .. دو سال !

خب ! طبعا عزم را جزم می کنی تا محیط آرامی را بغیر از خانه انتخاب کنی ..

اولین و مناسب ترین و بهترین مکان که به ذهنت می رسد .. کتابخانه است !

.

.

چند دقیقه بیشتر نگذشته ..

نشستی و مشغول مطالعه هستی .. احساس می کنی که کسی به تو زل (زول) زده به روی خود نمی آوری اما شدیدتر می شود .. سر را بلند می کنی !

رویش را آنطرف می کند .. مجددا مشغول مطالعه می شوی و می بینی که مجددا مورد نگاه بیشتری هستی ! ..

چند دقیقه دیگر می گذرد .. کسی آنطرف تر سرش روی میز و در خواب به سر می برد و اما چندی نمی گذرد که یک آدم تنومند پایش می خورد به صندلی آن بنده خدا .. هم او از خواب می پرد و هم سکوت جاری به هم می خورد ..

همه نگاهش می کنند .. اما انگار نه انگار .. ! سر تکان می دهی و باز مشغول خواندن می شوی ..

ساعت به نیمه نمی رسد .. به خود می آیی و می بینی برق ها رفته .. تنها راهی که به ذهنت می رسد این است در تاریکی ( همانند گذشته ی نبوغ ) با نور موبایل ادامه بدهی و استقامت داشته باشی ..

در یک حرکت نمادین با گوش هایت چیزی شبیه نوار مذهبی / معنوی / این وری و آن وری می شنوی آن هم در تاریکی کتابخانه ..

کم کم ساعت به ساعت می رسد .. اکثریت درس را رها و رهسپار منزل / اداره / یا هر جای دیگر می شوند ..

چاره ای به ذهنت نمی رسد تو هم باید رهسپار شوی ..

و این می شود یک روز به یاد ماندنی در تقویم ذهنت !

..

 

پی نوشت : بدون شرح !

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 0:18  توسط حمیدرضا رمضانی  | 

 

زیر یکی از ستون های پل حافظ ( چهاراه کالج )

یک تیکه از ایه ۳۶ سوره زمر درج شده !

که هر کس با جان و دل درکش کند . دیگر چه چیز نیاز دارد ؟

هیهات ..

الیس الله بکاف عبده ..

 

چرا باید این جمله ی

گرانقدر در زیر پل خارج از دید عموم

 آن هم در این دنیای پر از  اضطراب

درج بشود

و تا می توانیم بیلبورد و فلکس کتاب های گاج و امثالهم .. را در میدان انقلاب بزنیم

و بگوییم به جای آنکه چندین کتاب بخوانید کتاب ما را یک بار بخوانید !

اما دریغ از آنکه ما کتاب اصلی ــ قرآن ــ را فراموش کرده ایم

..

 

پی نوشت : راست می گفت استاد : که گل باید خود ببوید نه آنکه عطار بگوید .

+ نوشته شده در  87/03/15ساعت 16:27  توسط حمیدرضا رمضانی  | 

 

الهی ..

بزرگی از آن توست / پس ما رو بزرگ کن !

آبرو دست توست / آبرویمان بده !

جاودانی برای توست / ناممان را جاودان بدار !

بخشندگی در ذات توست / ما را کریم کن !

.

.

هر چه بگوييم كم ست ..

..

 

پي نوشت : خدايا هم مي دوني و هم مي توني !

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت 11:8  توسط حمیدرضا رمضانی  | 

 

هی هی

روزگار ! ..

تجربه بهترین درس است

هر چند حق التدریس آن گران باشد

اینجاست که می گویند بعضی ها !

عجب ! ..

..

 

پی نوشت : به قول محمدرضا (( .. و این نیز بگذرد ))

+ نوشته شده در  87/03/08ساعت 12:18  توسط حمیدرضا رمضانی  | 

 

قرار بود جلسه ای ــ اخلاق ــ 

بروم که نشد !

ظاهرا تعطیل بود آن هم برای اولین بار ..

اما جایی دیگه ای طلب کردند ما را ..

و آنجا کیف ـ مان ـ کوک شد

به این فکر کردم که دانه پاشیدن تا ما را به جایی دیگر بکشند

چیزی شبیه کارت دعوت !

..

خستگی امتحان یک طرف ! راه قزوین و جاده یک طرف !

با کمی استراحت در راه دوباره جانم جان گرفت !

و سر خوش شدم از احوالاتم ..

..

 

پی نوشت : امامزاده صالح (ع) واسطه ای شد برای شرکت در ختم  بی بی دو عالم (س) / در خاطرم می ماند برای همیشه !

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت 22:41  توسط حمیدرضا رمضانی  |